تبليغاتX
ساده بگم...

باید به برنامه هام سرو سامون بدم. دارم سعی می کنم به همه چیز رسیدگی کنم. به همه چیز حتی نوشتن توی وبلاگ کم مخاطبم؛ کارها و برنامه هایی که در نظر گرفتم گره ی کوری بهم خوردن و من سعی می کنم اونا رو از هم باز کنم. موضوع طرح این ترم حسابی وقتمو گرفته؛ خسته میشم، کلافه میشم، به این فکر می کنم قبلا دو هفته یک بار فیلم می دیدم و تحلیلشو می خوندم، یا متن یک کتاب توجهمو جلب می کرد؛ اسمشو یادداشت می کردم و در اولین فرصت توی کتابفروشی دنبالش می گشتم و می خریدم. هر از گاهی وقتی قدم می زدم، از اطرافم عکس می گرفتم. اما الان فقط روی یه نقطه تمرکز کردم و دست بردار نیستم!

 تلنگری که خوردم، جمله ی ناامید کننده ای از استاد بود که باعث شد کمی از فکر طرح بیرون بیام و به اطراف توجه کنم. مثبت بود؛ اراده کردم فیلم ببینم و اتفاقا فیلمی رو دیدم که مدتها دوست داشتم ببینمش. برای شروع خوب بود. به آرشیو عکس هام نگاه کردم. نه از خودم عکس جدید داشتم و نه از سوژه ی خیابونی. باید دست به کار بشم. هیچ وقت عادت ندارم برنامه ریزی کنم. اما می بینم از هر ساعت تعیین شده نیاز دارم به خودم برسم.  این نوشتن هم بهانه ای برای یاددآوری خودم به خودم بود. تلنگرها همیشه منفی نیستن.

+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 23:35 توسط سمیرا |

اتاق سه در چار پرنور خیابان زند پر از خوراکی و هله هوله بود؛ به اضافه چند ردیف صندلی که حاضران دقایقی آنجا می نشستند و به پوسترهای نصب شده بالای سرشان زل می زدند و با خود فکر می کردند کدام یک از این انیمیشنها ترسناک تر است و در مدت 15 الی 20 دقیقه از عمرشان را به دست سینمای پنج بعدی می سپارند تا خود را با هیجان و ترس و خنده شکنجه کنند. بیشتر من استرس زا بودن فیلم اعتقاد داشتم تا خندیدن و خیلی مایل به دیدن نبودم اما 50% از مغزم به من دستور میداد تا هم رنگ جماعت شوم و تجربه ای جدید کسب کنم. وارد سالن شدیم و در صندلی های ردیف اول جا گرفتیم، انگار می خواستیم به صحنه نزدیک تر باشیم! عینک های مستطیل شکل با فریم های فسفری را به چشم زدیم و قبل از شروع فیلم، تلقین ترس کردیم و پاهایمان را در شکم جمع کردیم. مرد مشکی پوشی از جای نامعلومی آمد و به ما دستور داد که پاهایمان را آویزان نکنیم! عجب مرد باهوشی!! از کجا فهمید پاهای ما روی زمین بند نیست؟! بعد متوجه شدیم مرد قصه آن چنان هم باهوش و پیشگو نیست و ما و عکس العمل هایمان را در تلویزیونی که در خیابان نصب شده و همه قادر به دیدن آن بودند، تماشا کرده و غش غش خندیده! 

فیلم شروع شد؛ ابتدا صحنه ها برخورد با دیوار و چند سنگ قبر فکسنی را نشان داد که خیلی مرا تکان نداد و همین که خواستم بادی به غبغبم بیندازم و بگویم: ترسناک ترسناک که می گفتن این بود؟! و به شجاع بودنم مدال دهم، در چنگال یک اژدهای بدترکیب گیر کردم و صندلی چنان تکان خورد که دادم به هوا رفت! هاج و واج مانده بودم و دست دختردایی را محکم چسبیده بودم!

داستان از این قرار بود که پیرمردی در حال جنگ و فرار با اژدهاست و حریف موجودات ترسناک نمی شود و در نهایت می بیند تمام این قضایا کابوسی بیش نبوده و خوشحال و مست و ملنگ به زندگی عادی اش ادامه می دهد. پیرمرد خودش یک پا جادوگر بود و لامذهب هفت تا جون داشت! تکه پرانی و تشویق بچه های صغیر و کبیر هنگام مشاهده فیلم هم خالی از لطف و خنده نبود و در ۱۵ دقیقه حسابی ما را کیفور کرد! این هم نمونه ای از سرگرمی برای بچه های نسل جدید...

 

+ نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 19:27 توسط سمیرا |

                          

چیزی به اتمام سال نمونده؛ کلماتی از قبیل "آغاز" و "پایان" شاید بهانه ای هستن برای ورود به موقعیت جدید یا کنار گذاشتنش بسته به شرایط زندگی. نزدیک شدن به فصل بهار،فرصت خوبیه برای اینکه به عقب برگردیم و به پرونده ء زندگیمون توی 365 روز گذشته نیم نگاهی بندازیم و با خودمون فکر کنیم چند درصد از کارهایی که انجام دادیم راضی هستیم. خوبه که با تغییر فصل و یادآوری دویدن روزها، تو ذهنمون برای روزهای آینده نقشه بکشیم و سعی کنیم به هدفمون برسیم؛ پارسال به خودم قول دادم که مطالعاتم رو توی زمینه ء معماری گسترش بدم و خوش بختانه تا حد زیادی موفق شدم. از طرف دیگه هم چنان سعی می کنم توی دیدن فیلم خوب و خوندن کتاب خوب از این و اون کمک بگیرم و از لحظه های زندگیم بهترین استفاده رو بکنم. یه جدولی هست به نام SWOT که هر کدوم از این حروف نشون دهنده ء نقاط قوت، ضعف، فرصت وتهدید ان. فکر می کنم با رسم این جدول روی مقوا و نوشتن تصمیماتمون روی کاغذهای رنگی و چسبوندنشون، کمک زیادی بهمون کنه که چه کاریو چه وقت انجام بدیم.

سال پر فراز و نشیبی بود؛ دو بار تصادف کردم، یک بار با ماشین و تصادف دوم هم با کسی که ادعا میکنه استاده! تصادف دومی بدتر بود! روزای خوبی هم داشتم که کم نبودن.

شما چه تصمیم کبری یا صغرایی گرفتین؟

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 19:44 توسط سمیرا |

                             

آلبوم عکس هاتو باز کردم. همزمان با دیدن عکسات، به این فکر کردم که چقدر زمان زود می گذره؛ زمان دوستی، جدایی، دیدار، خنده، شیطنت؛ یک سالی که ندیدمت انگار هردومون به دورترین نقطه ی کره زمین سفر کرده بودیم تا سایه مون توی زندگی هم سرک نکشه؛ جذابیتمون برای هم تموم شده بود و مثل دو قطب هم نام آهن ربا، هم دیگه رو می روندیم. ولی شاید نیروی رانش هر دومون یکسان نبود چون گاه گاهی به یادت میفتم و این گاه گاه یعنی هر روز در ساعات مختلف روز و شب و مزه مزه کردن خاطره ها و گفته ها و نا گفته ها و بعد نفسی که شبیه آه کشیدن بود و رفتن پی کارم. شاید تو هم به این حالت دچار شده باشی؛ آلبوم هم چنان دستم بود و با دقت عکسا و ژست های روشن فکرنماتو نگاه کردم. چشمات خالی نبود. انگار همیشه می خواستی چیزی بگی اما همیشه یا سکوت می کردی یا لبخند میزدی. توی یکی از عکسها، دستتو به سمت دوربین گرفتی، انگار اخطار توقف میدی و همون چشم پر حرفت رو به رخ دوربین کشیدی.  انگشتای پت و پهنت این آرزو رو به دلم نشوند که ای کاش میشد اون لحظه لمسشون کرد اما؛ حس نبودنت و بی تفاوتی آخرین نگاهت حسمو سرکوب کرد. انگار اون لحظه هوا رو از من گرفتن؛ بازم نفس عمیقی که شبیه آه بود از دلم اومد بیرون و با بی رحمی تمام آلبومو بستم. آره دوست قدیمی، من دلتنگت شدم. کاش فقط یکم اون طور که می خواستم بودی...

 

+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 23:48 توسط سمیرا |

                               
عجیب بود. بعد از چند سال یهو به کلاس کنکور فکر کنم ویادم بیاد سر کلاس زیست چقدر خوش می گذشت. عجیب بود؛ بعد از چند سال یه بار دیگه اسم استادو توی فیس بوک جستجو کردن و این بار پیدا کردنش. یادمه وقتی عکسشو دیدم می خواستم از خوشحالی جیغ بزنم! عجیب بود قبل از هر پیامی درخواست دوستی کردن و پذیرفتن استاد. عجیب بود؛ وقتی با اشتیاق از سه سال پیش و حال و هوای اون کلاس گفتن و استاد با شوق بیشتر جواب دادن و گفتن اینکه جمعه ها من توی شهر خودت کلاس دارم و خوشحال میشم ببینمت! شوکه شدم! از اینکه این همه مدت توی آموزشگاه نزدیک خونه مون درس میده و هم لحن صمیمی نوشته ش از همچین استادی اصلا بعید نبود اما تواضعش در مقایسه با استادای تازه به دوران رسیده کنونی خیلی عجیب بود. منم جواب دادم و شمارمو گذاشتم که اگه زنگ بزنم یادش باشه که من کی ام. دو شب بعد، وقتی که می خواستم بخوابم، طبق عادت همیشگی گوشیمو چک کردم و در نهایت ناباوری دیدم استاد بهم زنگ زده! اون هفته بیشترین شوک ها رو دریافت کردم و با خودم میگم کاش همیشه به این خوبی شوکه بشم. خیلی شرمنده شدم که تا اون روز نتونسته بودم زنگ بزنم و استاد پیش دستی کرده بود.

صبح شد و ساعت ۱۱ که فکر کردم وقت مناسبیه نفسی تازه کردم و شروع کردم به شماره گرفتن؛ ضربان قلبم رو به وضوح می شنیدم و امیدوار بودم استرس چند لحظه ای دست از سرم برداره. بعد از چند تا بوق، یه صدای آشنا رو شنیدم و شروع کردم به احوال پرسی. خوش خلقی و  راحتی  استاد استرسمو از بین برد و اینقدر خوشحال بودم که اندازه نداشت. قرار شد روز بعدش ببینمش. تو یه چشم به هم زدن صبح شد و من آماده شدم و رفتم گل فروشی و راه آموزشگاهو پیش گرفتم. توی اون گیرو دار زود رسیدن، یکی از همکلاسیام زنگ زد و گفت تولدم ۱۷ اردیبهشته چرا الان گل گرفتی برام؟! کلی منو خندوند و داشتم از خیابون رد میشدم که دیدم آقایی کنار در آموزشگاه با لبخند براندازم می کنه. منم لبخند زدم و وقتی بهش رسیدم و گل رو بهش دادم، با دقت نگاش کردم. چاق تر از قبل شده بود. روی موهاش انگار گچ پاشیده بودن و عینکی شده بود. به نظرم شکسته شده بود. حتی مثل قبل نخودی نمی خندید و جذاب تر شده بود؛ من هنوز انارتوی رویا بودم. باورش برام سخت بود. وقتی در مورد اتفاقات هرچند جزئی اون کلاسواون سال صحبت می کردیم، هر کدوم چند لحظه ای به فکر فرو می رفتیم. جزئیات و کلیات خاطرات و آدما رو با هم بررسی کردیم. سه سال مثل برق و باد گذشت و این دیدار عالس حسابی حالمو جا اورد..یه مدت بود فقط به بعضی اساتید از دماغ فیل افتاده ی دانشگاه فکر می کردم که این دیدار جریان فکریمو منحرف کرد و باز حس خوش بینی و دیدن اون روی سکه وجودمو پر کرد از این که همچین آدمایی تو واقعیت هم هستن. این جور وقتاست که به زندگی پر از گل و بلبل و بستنی چوبی و لبخندهای نا تموم و اشکای محبوس و ملودی های شاد معتقد میشم.

توی تاریکی روابط آدما بودم که شمعی روشن شد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 10:48 توسط سمیرا |

بهمن ماه بود. هوا سرد بود. فصل امتحانات بود. فصلی که حس فیلم دیدن و بیرون گشتن و کتابهای غیر درسی بیشتر ما را تحریک به نزدیک کردنشان می کردند. فصلی که موقع درس خواندن حتی ساعتها دیدن پرزهای قالی هم جذاب بود! 

امتحان ریاضی داشتم. از وقتی با ریاضی آشنا شدم، سودمند بودنش را در حساب و کتاب های روزانه یافتم و همین برایم کافی بود. مرا چه به انتگرال معین و نا معین و مشتق و کاربرد مشتق؟! درسی که هیچ وقت آن را با علاقه نخواندم. بدبختی اینجا بود که من ریاضی عمومی را با موفقیت از شرش خلاص شده بودم و الان، ریاضی پیش دانشگاهی خاک برسر یقه ام را سفت چسبیده بود! درسی که مطلقا پیش نیاز درسهای دیگرم نبود و از بدشانسی، ترم اول که همه به خیال خودشان استاد احمدی را معرفی کردند، خوشحال بودم که این درس را هم با اجی مجی و چشم چرانی روی برگه های دوستان با موفقیت از سر می گذارنم! اما استاد به ریش ما خندید و بدون تصحیح برگه ها به همه یک شش ناقابل داد و این طور شد که فکّم زمین خورد! تصمیم گرفتم ترم بعد جبران کنم. کلاسی که گرفتم پر بود از بچه های سال اولی که دانشگاه برایشان حکم شهرفرنگ داشت و رفتار دبیرستانی شان را هنوز ترک نکرده بودن. استاد زن قد کوتاه و عینکی بود که به نظر نمیومد بد عنق باشد و کمی خیال من راحت شد. امتحان میان ترم مشخص شد و هفته ها به تعویق افتاد تا روزی که دیگر تغییر نکرد و من و خیلی های دیگر، نمیدانستیم یک مبحث دیگر هم به امتحان اضافه شده. اما ترجیح دادم به ضرب المثل "مرگ یکبار،شیون هم یکبار" تکیه کنم و بروم سر جلسه امتحان. اتقاقا امتحان به قدری آسان بود که حتی آن مبحث نخوانده را تا یک جایی توانستم حل کنم و بعدها که نمره م را دیدم کلی به خودم افتخار کردم!

 خلاصه این روز هم گذشت و رسیدم به پایان ترم و من امتحان ریاضی داشتم. آخرین امتحان بود و نگاه کردن به صفحات کتاب قطور لیتهلد داغ دلم را تازه کرد. اما هر طور بود با خودم کلنجار رفتم که امتحان آخر را هم با خوبی و خوشی سپری کنم. شب امتحان بود و آخرین شبهای ماه صفر بود و صدای نوحه خوانی در اتاقم طنین انداخته بود و بدتر از آن رجز خوانی برای دشمنان خارجی که نمیدانم چه ربطی داشت! و فهمیدم ربط دادن به شقیقه یعنی چه! عین آدمهای بدبخت بودم! تا اینکه برق یک ساعتی قطع شد و نفس راحتی کشیدم!

بالاخره ساعت امتحان فرا رسید. دو دختر جلویی با هم دست به یکی کرده بودند که برای استاد نامه بنویسند.  خنده م گرفت! تصمیمی بود  که من هم گرفته بودم و از صبح در سایت های مختلف به دنبال نامه های مختلف دانشجویی می گشتم و وقتی دیدم نامه هیچ کدامشان چنگی به دل نمی زند با خودم گفتم نامه ای که می نویسم ابدا نباید شباهتی به این مکاتیب داشته باشد و حتی ممکن است استاد از آن لذت ببرد و آن را در نت ثبت کند! با دیدن سوالات، این بار هم به ضرب المثل معروف "مرگ یکبار، شیون هم یکبار" اکتفا کردم. این ضرب المثل را دوست دارم. دست کم به من قوت قلب می دهد. و در آخر شد آنچه شد ...

+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 15:22 توسط سمیرا |

ژکوند عزیز، منو به بازی ای دعوت کرده که اینقدر برام جذاب بود خیلی زود اجراش کردم.
بازی از این قراره که اشیاء دوست داشتنی ای که لذت زندگی رو براتون به همراه دارن جدا کنید و ازشون عکس بگیرین؛ این روزها،خوب یا بد، ارزش اشیا بیشتر از آدمها نباشد کمتر نیست!

       

توی این عکس، سعی کردم بهترین ها رو انتخاب کنم؛ واقعا سخت بود و دوست داشتنی هام تعدادشون کم نیست؛

 

                                              

این دفتر طراحی ترم اولمه و با راپید و ماژیک F که نوک کلفت تری داره، طرح می زنم. این دفتر از این جهت برام عزیزه چون برگ برگش برام خاطره ء یکی از کلاس های خوبمون بود. اون قلم ها هم با قد کوتاهشون خیلی فرز و چابک طرح می زنن و با مزه ان! 
                                            

طرح Burberry به نظرم یه چهارخونه ء خاص و البته قشنگه.

                                          

 این جعبه مختصری از زیور آلات مور علاقمه؛ شاید دلیل انتخاب این چندتا دستبند و گوشواره، استفاده اخیر و زیادم از اینها باشه وگرنه من همشونو عاشقانه دوست دارم!

                                         

 این لیوانیه که من همیشه باهاش آب می خورم، گاهی وقتا هم نسکافه؛ بچه تر که بودم یه لیوان داشتم که داداشم برام خریده بود و من خیلی ازش خوشم اومده بود؛ ناغافل یه روز افتاد و شکست. ولی بازم من ترجیح دادم لیوان جدیدم همین طرح باشه. شاید حس می کردم انتخاب طرح دیگه، خیانت به لیوان قبلی بود مخصوصا وقتی که شکست!

                                             

اون کرم مرطوب کننده رو بیشتر به خاطر بوی خوبی که داره دوست دارم!
اون رژ لب هم حس و حال خوبی رو بهم میده و با رنگش تحریکم می کنه که اغلب ازش استفاده کنم!

                                           

 بعد از فیلم های آبی و سفید و قرمز کیشلوفسکی، عاشق این فیلمم؛ اینقدر احساسات و جریان این فیلم آدمو درگیر می کنه، حس می کنم باید مثل شخصیت اصلی فیلم یعنی آملی پولن باشم و به همه کمک کنم و باعث خوشحالیشون بشم. آهنگ های فیلم توی این عکس غیر قابل نمایشه اما همین قدر بگم که تقریبا همیشه صدای ساز دهنی و پیانوی خوب این آهنگ تو گوشمه.

                        

 ماژیک راندو؛ توی طرح و تحویل پروژه ها به دادم می رسن و اینقدر تنوع رنگ دارن که نمیدونم کدومو بردارم و کدومو بذارم!

                              

- چند روایت معتبر: چند سال پیش روز تولدم این کتابو هدیه گرفتم؛ کتابی که کلمه هاش اینقدر خوب با هم ترکیب شدن که یک بار خوندنش کافی نیست. ساده و قشنگ.

- بابالنگ دراز: اون موقع که بچه بودم و کارتون جودی آبوت رو تلویزیون پخش می کرد رو هیچ وقت فراموش نمی کنم؛ از همون موقع زندگی اون شخصیت ها جدا از کارتون های تام و جری بود و کم کم بزرگ میشدم برام جالب و جالب تر میشد. خیلی دنبال این کتاب گشتم و بالاخره وقتی فکر می کردم این کتاب طلا شده و گیر نمیاد، به موقع هدیه گرفتم و کلی ذوق کردم.

- ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد: کتابی که اولش موقع خوندن خیلی برام کسل کننده بود! اما وقتی تصمیم گرفتم با حوصله و عمیق بخونمش، رنگ دیگه ای گرفت. تا جایی که زیر جملات دلنشینش با مداد خط می کشیدم و سعی می کردم ازش یاد بگیرم. چند وقت پیش هم فیلمشو دیدم اما خود کتاب خیلی بهتر بود.

اون دفتر جلد آبی که حتی توی عکس هم خیلی کم دیده میشه، توی دنیای واقعی هم پنهان شده و غایبه! می تونم بگم دفتر غر دونیه منه! چون وقتایی که خیلی دلم گرفته باشه یا موضوعی ناراحتم کرده باشه به سراغش میرم و پرش می کنم.

 این هم خلاصه ای از شی ء وارگی من. از همه ء کسانی که می خونمشون دعوت می کنم این بازی رو انجام بدن.

 

+ نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 15:11 توسط سمیرا |

میلاد مسیح فرا رسیده و کانال های اروپایی، مردم سفید پوست بور و خوشحالی رو نشون میده که همگی کیسه های رنگارنگ خرید به دست گرفته ان و برای رسیدن به سال نو میلادی لحظه شماری می کنن. پیرمرد قرمز پوش و خندونی رو می بینم که ریش های سفید مرتبی داره و گوزن ها رو توی حالت استندبای گذاشته که شب وقتی بچه ها خوابن، نیمه شب کادوشونو توی جوراب بذاره و بچه ها رو هیجان زده کنه.حال و هوای قشنگیه. از خیابون ششم بهمن که رد میشم، کلیسای ارامنه رو می بینم که بسیار متروکه است و نشون میده سالهاست درش بسته مونده.

نت گردی می کنم بین لینک های متعدد چشمم به کلیپی افتاد که ایرانیا ساخته بودن؛ یه جورایی آیین کریسمس رو شرح داده بود البته نه به صورت علمی و آموزشی بلکه به زبون شعر و آهنگ! نکته اصلی این بود که می گفت این عید به من و تو ( ایرانیای غیر مسیحی داخل ایران) ربطی نداره. به نظرم جالب اومد. دیدم عده ای از ایرانیای داخل کشور، به هم تبریک میگن و طوری برخورد می کنن که انگار عید خودشونه. البته شریک شدن توی شادی های ملت های دیگه اصلا اشکالی نداره و خیلی هم خوبه به شرطی که کسی که خودشو این طوری نشون میده و بعدش میگه الان یه دهه است که بحث دهکده جهانی مطرح شده و فرهنگ ها دیگه مرز نمی شناسه به اعیاد و سنت های دیگه هم احترام بذاره و توی شادی جشن اونها هم شریک بشه. از طرفی می بینم وقتی زمان عیدی بنام عید غدیر یا قربان فرا می رسه، اکثرا نسبت بهش بی میلن و زبونشون برای انتقاد بسته نمیمونه. اینجاست که نژاد پرستی بیداد می کنه و بحث دهکده جهانی و ... زیرکانه بی اهمیت میشه. جو گیری توی تقلید به شیوه ء دلخواه نه تنها جالب نیست بلکه تقلید کورکورانه به حساب میاد. تعصب خاصی روی هیچ کدوم ندارم ولی به نظر من رعایت تعادل خیلی خوبه. فقط حرفای قلمبه سلمبه زدن و نگاه عاقل اندر سفیه و نقاب روشنفکری زدن کافی نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 19:47 توسط سمیرا |

                                  

از این شب بلند سال، فقط یادمه خانواده ء کوچیک ما دور هم جمع می شد و بساط انار دون شده و آجیل  بود و اگر بابا هندوانه خوبی را پیدا می کرد که سرخ و شیرین باشد، همه چیز تکمیل میشد. مثل سفره ء هفت سینی که اگر هر عضوی که با "سین" شروع می شود، موجود نباشد، در شب یلدا هم انگار بدون هندوانه شب، یلدا نمی شد!

 در شب یلدا،من حس مشترکی که همه تجربه می کنند به وجود نمی آید. شاید از وقتی فیلم "شب یلدا" را دیدم این حس به من دست داد.

داستان زندگی مرد تنهایی که "محمدرضا فروتن" ایفاگر نقش حامد بود. مردی که عاشق خانه و خانواده بود؛ با عشق ازدواج کرد و رشد کرد. همه زندگی اش مهناز بود و بعدها نازی هم به جمعشان پیوست. اما از آنجا که همیشه شرایط یکسان نمی ماند، همه چیز نقش بر آب می شود...

قصه به این سادگی نیست؛ شاید با این چند کلمه ای که داستان را تعریف کردم، فیلم بسیار کسل کننده به نظر برسد.

در طول فیلم، حامد را می بینیم که بین چهار دیواری خانه یکه و تنها شده و انگار از زندگی جا مانده و هیچ اتفاق خوشایندی در خانه اش را نمی زند. زن و دخترش به مسافرت طولانی مدت رفته اند و حامد امیدوار است باز هم دور هم جمع شوند. بعدها آتش خیانت او را می سوزاند. در این گیر و دار با زنی آشنا می شود که فقط با تلفن با هم ارتباط برقرار می کنند و تا حدی روح حامد زخم خورده را التیام می بخشد.

صحنه ها و دیالو گ های فیلم و تدوین عالی فیلم بسیار زیرکانه و با ریز بینی پرداخته شده است؛ موسیقی و آهنگ های فیلم عمیقا تاثیر گذارند و صحنه آخر فیلم، نشان دادن روی خوش روزگار پایان زیبایی را به همراه دارد.

از معدود فیلم های ایرانی ست که دیدنش هربار تکرار ناپذیر است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 16:28 توسط سمیرا |

 بودم؛ پشت پنجره خانه های مجازی ایستاده بودم و سرک می کشیدم. دوستانم را می دیدم که افکارشان را با صدای  بلند در خانه هایشان دیکته می کردند. زندگی وحشتناکی را تجربه می کردند؛ هیچ کدام حاضر به صحبت کردن با انسان بغل دستی خود نبودند. شاید بریز و بپاش کلمات روی کیبورد طعم بهتری داشت. حال عجیبی بود. می دیدم که همه حرفی برای گفتن داشتند. من اما بر خلاف همیشه، لال شده بودم. انگار دهانم را دوخته بودند. چیزی در دلم نمی گفتم. چیزی نبود که روی کاغذ پیاده اش کنم. هربار که صفحه کاغذی را باز می کردم، در سفیدی بی انتهایش غرق میشدم و من می ماندم و یک قلم پر جوهر و یک صفحه که منتظر سیاه شدن است. وقتی کارهای روزمره ام را انجام میدادم و از بین آنها بهانه ای برای نوشتن پیدا می کردم تند تند می گفتم، مبادا واژه ای را جا بیندازم. باز به خط اول بر می گشتم و وقتی به خط آخر می رسیدم، انگار نوشته را ناقص می دیدم. تلخ تر از آن، وقتی بود که تصمیم می گرفتم داستان دل انگیزی بنویسم که معجون خیال پردازی جزء لاینفک آن بود. می نوشتم و با وسواس، قضایا را آن طور که می خواستم در مغزم زیر و رو می کردم. داشتم کیف می کردم. به بد خطی و خط خوردگی زیادم اهمیت نمی دادم و دائما خط قبلی رو به خط بعدی وصله می زدم و لبخند می زدم. داستانم رو تمام کردم. با اشتیاق شروع به خوندن کردم. خیلی خوب نوشته بودم. واقعا ارزش خوندن و حتی تجربه کردن داشت. اما یک هو وا رفتم. کرخت شدم. حتی از خیال پردازی هم خسته شده بودم و دوست داشتم حداقل یکی از این مالیخولیاها را در دنیای سیاه و سفید بیرون ببینم و تجربه کنم. قلمم فلج شده بود. وضعیت خطرناکی بود. اشکم سرازیر شده بود. من طالب این مریضی نبودم. باید به زمان پناه ببرم.باید.... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 19:0 توسط سمیرا |